ذبيح الله صفا
1121
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
به وصف سرو صنوبر خرام قامت تو * كنار جسر و لب دجله را هزار صفاست ز جسر دجله كمر بسته چون قلم بسه جاى * براى خدمت دست وزير ابر عطاست كمال دولت و دين آصف زمانه على * كه آستان درش آسمان عزّ و علاست * * مستم و عاشقم و رندم و شاهدبازم * جرعهنوشان دَرِ ميكده را انبازم طوطى عقل پريد از قفس تنگ دماغ * تا چو پشه است بگرد سَرِ خُم پروازم مطرب مجلس مستان اگر اين پرده زند * روزى از پردهء تقوى بدر افتد رازم گر خيال تو شبى حلقه زند بر دَرِ دل * رخت بيگانه ازين خانه برون اندازم هرشب از درد فراق تو چنان مىنالم * كه مقيمان فلك مىشنوند آوازم گفتمش بهر خدا با من بىدل پرداز * تا مگر با تو زمانى غم دل پردازم گفت چندانكه كنى عرض نياز ابن نصوح * نيست ممكن كه شود كم سَرِ مويى نازم * * هردل كه سراسيمهء آن زلف دوتا نيست * هيچش خبر از حال منِ بىسر و پا نيست عمريست كزو چشم وفا دارم و چون عمر * عمريست كه او بر سَرِ پيمان و وفا نيست شرطست مراعات دل ريش غريبان * چونست كه اين قاعده در شهر شما نيست آن را كه جهان زير نگينست چو خاتم * از ساغر كامش لب اميد جدا نيست حاصل همه اينست كه چون ابن نصوحش * جز غم ز جهان حاصل دوران بقا نيست * * گرچه هستند اسيران فراق تو بسى * در فراق تو ز من سوختهتر نيست كسى بهواى گل نوروز ببين چون باشد * حال آن بلبل عاشق كه بود در قفسى محمل دوست چنان رفت بتعجيل كه ما * نشنيديم از آن قافله بانگ جرسى همدمى نيست مرا در شب هجران چون صبح * كز سَرِ مهر زند با من مسكين نفسى تا شدم غرقهء درياى فراقت هردم * موج خون مىزند از قلزم چشمم ارَسى